
پشت پرده بازگشت خلیلزاد به کابل؛ آیا امریکا دوباره وارد بازی میشود؟
دیدار غیررسمی زلمی خلیلزاد با امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان در کابل، بار دیگر پرونده پیچیده حضور واشنگتن در افغانستان را بر صفحه روزگار گشود. این ملاقات که در چهارچوب «غیررسمی» برگزار شد، پرسشهای جدی درباره ماهیت نقشآفرینی امریکا در سرزمینی مطرح میکند که هنوز از زخمهای توافق دوحه التیام نیافته است.
خلیلزاد، معمار توافقنامهای که در نهایت به فروپاشی نظام جمهوری و تسلط مجدد طالبان انجامید، اکنون بدون عنوان رسمی و در قامت چهرهای مستقل، اما نه بیتاثیر، وارد کابل شده است.
این سفر در شرایطی رخ میدهد که دونالد ترامپ برای دومین بار به کاخ سفید بازگشته و گمانهزنیها درباره احتمال تغییر رویکرد واشنگتن نسبت به طالبان، فضای سیاسی منطقه را فراگرفته است.
آنچه این ملاقات را از دیگر مذاکرات متمایز میسازد، فقدان چهارچوب رسمی آن است. خلیلزاد دیگر نماینده خاص رئیسجمهور نیست، اما تجربه دیرینهاش در دستگاه سیاست خارجی امریکا و آشنایی عمیقش با ساختار قدرت در افغانستان، او را به پلی میان واشنگتن و کابل تبدیل کرده است. این دیپلماسی، که در لایههای پنهان سیاست جریان دارد، میتواند نشانهای از سنجش زمینه برای تعامل رسمی آینده باشد.
وزارت خارجه طالبان از این دیدار با عنوان «بحثهای همهجانبه درباره گسترش روابط دوجانبه» یاد کرده است. این بیان، با وجود ابهام محتوایی، حاکی از آن است که طالبان نیز خواهان ایجاد کانالهای ارتباطی با دولت جدید امریکاست.
اما پرسش اساسی این است که چگونه میتوان درباره گسترش روابط سخن گفت، در حالی که واشنگتن هنوز طالبان را به رسمیت نشناخته و تحریمهای گسترده علیه این گروه همچنان پابرجاست؟
در این میان، خلیلزاد کسی است که در دو دهه اخیر در نقاط عطف سرنوشتساز حضور داشته؛ از دوران تشکیل نظام جدید پس از سقوط طالبان گرفته تا امضای توافقنامه دوحه که به گفته برخی کارشناسان، بنیان این نظام را ویران ساخت. منتقدان همچنین او را متهم به خلق بحران کنونی میکنند و معتقدند که سیاستهای کوتاهبینانهاش، افغانستان را به ورطه فاجعه کشاند.
اکنون اما نگرانی اصلی از بازگشت خلیلزاد به صحنه، احتمال تکرار اشتباهات گذشته است. تجربه نشان داده که دیپلماسی امریکا در افغانستان، بیشتر از آنکه بر واقعیتهای زمینی استوار باشد، بر محاسبات کوتاهمدت ژئوپولیتیک بنا شده است. توافق دوحه، که بدون مشارکت دولت افغانستان و با نادیده گرفتن دستاوردهای دو دهه امضا شد، نمونه بارز این رویکرد است.
چهرههای مخالف طالبان، خلیلزاد را متهم به طرفداری از این گروه و بیتفاوتی نسبت به نقض حقوق بشر میکنند. سکوت او در برابر سرکوب زنان، محدودیتهای آموزشی و اجتماعی، و فضای اختناق، این شبهه را تقویت کرده که منافع ژئوپولیتیک واشنگتن بر ارزشهای حقوق بشری اولویت دارد. اگر امریکا واقعاً به دموکراسی و حقوق بشر متعهد است، چگونه میتواند با حکومتی که نیمی از جمعیت را از حق تحصیل محروم کرده، به گفتگو بنشیند؟
دیدارهای غیررسمی از این دست، این احتمال را نیز مطرح میسازند که واشنگتن در حال سنجش امکان عادیسازی روابط با طالبان است. دولت ترامپ، که همواره خواهان خروج از درگیریهای خارجی بوده، ممکن است به دنبال نوعی توافق پراگماتیک با طالبان باشد که منافع امریکا را در ابعاد گوناگون تامین کند، حتی اگر این امر به قیمت نادیده گرفتن حقوق شهروندان افغانستان تمام شود.
افزون بر این، نمیتوان از بُعد منطقهای این تحرکات چشمپوشی کرد. افغانستان در مرکز رقابتهای ژئوپولیتیک قرار دارد و بازگشت امریکا به صحنه، میتواند تعادل قدرت منطقهای را تحت تاثیر قرار دهد. کشورهای منطقه، با دقت تحرکات واشنگتن را رصد میکنند و هرگونه تغییر در موضع امریکا میتواند پیامدهای گستردهای داشته باشد.
اما مهمترین پرسش این است که آیا مردم افغانستان، که از سیاستهای اشتباه امریکا بیشترین صدمه را دیده، باید بار دیگر شاهد مذاکراتی باشد که بدون مشارکت و نمایندگی واقعیشان برگزار میشود؟ تجربه تاریخ نشان داده که توافقات برونمرزی، بدون لحاظ اراده مردم، هرگز پایدار نبوده و تنها به تعمیق بحرانها انجامیده است.
اکنون به نظر میرسد بازگشت خلیلزاد به کابل در میانه این همه چالشها، فراتر از یک دیدار غیررسمی، حاوی پیام سیاسی مبنی بر تمایل واشنگتن به ازسرگیری روابط رسمی با کابل، خواهد بود.
این درحالی است که افغانستان کنونی فراتر از اقدامات تاکتیکی، نیازمند راهکاری پایدار و تعهد شفاف جامعه جهانی به حمایت از عموم مردم این کشور است نه آزمون و خطاهای دیپلماتیک.




