حملات پاکستان به افغانستان و خطر گسترش بی‌ثباتی

شنبه‌شب گذشته، آسمان ننگرهار بار دیگر به آتش نشست. جنگنده‌های پاکستانی مناطقی از این ولایت شرقی را هدف قرار دادند و ۱۸ غیرنظامی، از جمله کودکانی که هنوز فرصت فهمیدن جنگ را نیافته بودند، جان باختند. اسلام‌آباد این ضربه را «عملیات استخباراتی» علیه کمپ‌های تروریستی نامید؛ اما آنچه بر زمین افتاد، نه تروریست، که انسان بود.

این نخستین بار نیست که پاکستان با منطق «دفاع پیش‌دستانه» دست به چنین اقدامی می‌زند. در اکتوبر ۲۰۲۵ نیز حملات هوایی مشابهی کابل و مناطق مرزی را لرزاند و بنا بر گزارش سازمان ملل، دست‌کم ۷۰ غیرنظامی افغان را به خاک و خون کشید. این الگوی تکرارشونده، نه نشانه یک واکنش دفاعی، بلکه نشانه یک سیاست است؛ سیاستی که در آن افغانستان نه شریک، بلکه صحنه است.

اسلام‌آباد مدعی است که با «شواهد قاطع» ثابت کرده مهاجمان انتحاری اخیر در خیبرپشتونخواه و اسلام‌آباد، از خاک افغانستان عمل کرده‌اند. این ادعا هرچند در فضای دیپلماتیک طرح می‌شود، اما هرگز از مجرای حقوقی و بین‌المللی اثبات نشده است.

حکومت طالبان در کابل اتهام پناه‌دهی به جنگجویان را رد کرده و پاکستان را متهم می‌کند که می‌کوشد ناکامی‌های امنیتی داخلی‌اش را به افغانستان نسبت دهد. این روایت، در منطق تاریخی خالی از اساس نیست؛ زیرا پاکستان دهه‌هاست که بحران‌های داخلی خود را در سایه افغانستان مدیریت کرده است.

واقعیت این است که افغانستان خود قربانی اصلی بی‌ثباتی منطقه است. این سرزمین چهار دهه است که هزینه جنگ‌هایی را می‌پردازد که نه در کابل آغاز شده‌اند و نه در کابل پایان خواهند یافت. نقش اسلام‌آباد در پرورش گروه‌های مسلح، در مسیردهی به بنیادگرایی و در بی‌ثبات‌سازی افغانستان، در اسناد استخباراتی، گزارش‌های سازمان ملل و تحقیقات مستقل به‌قدری مکرر آمده که دیگر نیازی به اثبات ندارد.

حملات هوایی اخیر، در کنار بُعد نظامی، حامل دو پیام سیاسی نیز هستند. نخست، پیامی به کابل که در صورت عدم تمکین از خواست‌های اسلام‌آباد، قهر نظامی ادامه خواهد داشت. دوم، پیامی به جهان که پاکستان را نه به عنوان کشوری بی‌ثبات، بلکه به عنوان بازیگری در «جنگ با تروریزم» معرفی کند؛ تصویری که برای جلب کمک‌های بین‌المللی و فرار از فشار دیپلماتیک، کارآمد است.

اما این رویکرد، چون تیغی دو لبه، خطر بازگشت دارد. تجربه دو دهه گذشته نشان داده که بمباران مناطق مرزی، نه ریشه‌های تروریزم را می‌خشکاند و نه اعتماد را بازمی‌گرداند؛ بلکه چرخه خشم را تند‌تر می‌چرخاند. میانجیگری‌های برخی کشورهای منطقه نیز تاکنون نتوانسته‌اند این چرخه را متوقف کنند، زیرا هیچ میانجی‌ای نمی‌تواند جای اراده سیاسی را بگیرد.

با این حال، آنچه دو سوی این مرز آتشین بدان نیاز مبرم دارند، نه جنگنده و نه بیانیه، بلکه اراده‌ای است برای صلح؛ زیرا تا زمانی که منطق زور جای منطق گفت‌وگو را بگیرد، چرخه خشونت نه یک طرف، که هر دو طرف را در کام خود فرو خواهد برد.

 

 

مطالب مرتبط

Back to top button