۷ ثور؛ سرآغاز بحران و منازعه خونین در افغانستان

تاریخ ملت‌ها را نه تنها رویدادها، بلکه گاهی شکاف‌هایی می‌سازند که از دل آن رویدادها برمی‌خیزند و نسل‌ها را در خود فرومی‌برند. هفت ثور ۱۳۵۷ برای افغانستان چنین شکافی بود؛ نه صرفاً یک کودتای نظامی، بلکه گسستی بنیادین از مسیر طبیعی تاریخ که پیامدهای آن تا امروز در رگ‌های این سرزمین جاری است. آنچه در آن روز رخ داد، تنها تغییر یک حکومت نبود؛ بلکه آغاز فروپاشی منظم یک جامعه بود که از درون زخم خورد و هرگز فرصت التیام نیافت.

کودتاچیان حزب دموکراتیک خلق، محمد داوودخان و خانواده‌اش را در ارگ ریاست‌جمهوری به شکلی فجیع به قتل رساندند و این را آغاز «انقلاب» خواندند. اما هیچ انقلابی که با خون بی‌گناهان آغاز شود، پایانی جز فاجعه نداشته است. نورمحمد تره‌کی که خود را «معلم بزرگ» می‌خواند، در واقع معمار یک دستگاه سرکوب بود که با ایدئولوژی وارداتی و فاقد ریشه در خاک افغانستان، می‌خواست جامعه‌ای با هزاران سال پیوند با دین، فرهنگ و سنت را در چند سال دگرگون کند. این توهم قدرت‌مندانه اما، با واقعیت سخت یک جامعه سنتی و مقاوم برخورد کرد.

سران کمونیست، آنچه را که «اصلاح» می‌نامیدند، مردم به درستی «تحمیل» می‌دیدند. اصلاحات ارضی که بدون درک ساختار قبیلوی و روستایی افغانستان طراحی شده بود، نه زمین را عادلانه توزیع کرد و نه فقر را کاهش داد؛ بلکه نظم اجتماعی موجود را درهم ریخت و خلأی پدید آورد که با ترس و خشونت پر شد.

آنچه رژیم تره‌کی و پس از آن حفیظ‌الله امین در برابر این مقاومت طبیعی برگزیدند، خشونتی بود که در منطقه بی‌سابقه بود. روشنفکران، علمای دینی، منتقدان و حتی شهروندان عادی دسته‌ دسته به پولیگون‌های پلچرخی فرستاده شدند. گورهای دسته‌جمعی، اعدام‌های صحرایی و قتل‌های زنجیره‌ای ابزار عادی حکومت شدند. لیست ۵ هزار شهید که سال‌ها بعد منتشر شد، تنها بخشی از این سیاهه خونین بود؛ هزاران انسانی که نه جرم‌شان ثابت شده بود و نه دادگاهی آن‌ها را محکوم کرده بود، تنها به گناه اندیشیدن یا پرسیدن یا هیچ گناه دیگر، از میان برداشته شدند.

اینجاست که باید از منطق درونی این خشونت پرسید. رژیمی که برای «آزادی» و «عدالت» کودتا کرده بود، چرا با چنین سرعتی به ماشین کشتار تبدیل شد؟ پاسخ در ماهیت خود پروژه نهفته است؛ رژیمی که مشروعیت مردمی ندارد، ناگزیر به زور متکی می‌شود. و هرچه مقاومت مردم بیشتر شود، زور بیشتری به کار می‌رود تا آنجا که دولت به دشمن ملت خود تبدیل می‌گردد. این چرخه معیوب، نه ویژگی افغانستان، بلکه قانون تاریخی همه رژیم‌های فاقد مشروعیت است.

موج خشونت و کشتار تا آنجا پیش رفت که حتی شوروی سابق که حامی اصلی رژیم کابل بود، از سرکوب روزافزون و بی‌محابای تره‌کی و امین به ستوه آمده بود. مسکو که خود در هنر سرکوب، استاد بود، می‌دانست که خشونت بی‌حساب رژیم کابل آتشی است که دامن کل منطقه را خواهد گرفت. تهاجم ارتش سرخ در دسامبر ۱۹۷۹ و نصب ببرک کارمل پس از کشته‌شدن امین، نه از سر دلسوزی برای افغان‌ها، بلکه برای نجات پروژه‌ای بود که در آستانه فروپاشی کامل قرار داشت. این مداخله اما خود آغاز فصل تازه‌ای از فاجعه بود.

کارمل و پس از او داکتر نجیب‌الله، هرچند از برخی روش‌های خشن‌ترین دوره فاصله گرفتند، اما ستون فقرات همان پروژه ضددینی و ضدفرهنگی را حفظ کردند. تفاوت در شیوه بود، نه در ماهیت. در این ۱۴ سال، میلیون‌ها افغان آواره شدند، اقتصاد کشور ویران گردید، نهادهای مدنی از هم پاشید و اعتماد اجتماعی که سرمایه اصلی هر جامعه است، به شکلی عمیق آسیب دید.

امروز، دهه‌ها پس از آن روز شوم، می‌توان با قطعیت گفت که ۷ ثور نه آغاز یک انقلاب، بلکه آغاز یک فروپاشی بود. بحران‌های متوالی افغانستان، از جنگ‌های داخلی تا ظهور طالبان و تا بی‌ثباتی مزمن امروز، همه ریشه در همان گسست بنیادینی دارند که آن روز رقم خورد.

با این همه، هفت ثور درسی است که افغانستان با گران‌ترین بهای ممکن آموخت؛ وضعیتی که نشان می‌دهد تحولی که از درون جامعه برنخیزد و با اراده مردم همراه نباشد، پایدار نخواهد ماند و هر قدرتی که بر پایه زور و نه مشروعیت بنا شود، دیر یا زود در آتش همان زوری که برپاکرده، خواهد سوخ.

سمیع‌الله حقجو-خبرگزاری استقامت

مطالب مرتبط

Back to top button